ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٩  

سینه تنگ من و بار غم او هیهات

مرد این بار گران نیست دل مسکینم

 

 

سلام دوستان

دوست داشتن خیلی ساده است ، فقط کافیه غرور رو کنار بگذاریم و تمام وجودمون رو پر از مهر و حبت کنیم.امتحان کنید ، ضرر نمیکنید.

در پناه خدای مهربان باشیدلبخند



 
پاسخ
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۸  

ادم به زمین اید

این حادثه رویا نیست

این فرصت بی تکرار

عشق است ، معما نیست

 

این جواب من به سوالی که همیشه می پرسیدی : چرا منو دوست داری ؟

 

می دونم برات عجیبه

این همه اصرار و خواهش

این همه خواستن دستات

بدون حتی نوازش

 

می دونم که خنده هامی

واسه تو گریه دردم

میگذری از من و میری

اما باز من بر می گردم

 

می دونم برات عجیبه

من با اون همه غرورم

پیش همه بدی هات

چه جوری بازم صبورم

 

می دونم واست سواله

که چرا پیشت حقیرم

دور میشی منو نبینی

باز سراغت رو می گیرم

 

می دونی چرا همیشه

من بدهکار تو میشم

وقتی نیستی هم یه جوری

با خیالت راضی میشم

 

می دونی واسه چی از تو

بد میبینم و می خندم

تا نبینی گریه هامو

هر دو چشمامو می بندم

 

چاره ای جز این ندارم

اخه خون شدی تو رگهام

می میرم اگه نباشی

بی تو من بد جوری تنهام

 

می دونم یک روز می فهمی

روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تو رو خواستم

تو چه جور ازم گذشتی

 

 در پناه خدای مهربان باشیدلبخند



 
دل ساده
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸۸  

کوله بار ارزوهات روی دوشت

تا کجاها رفتی با پای پیاده

رفتی و به هر چی خواستی نرسیدی

متاسفم برات ای دل ساده

دل به هر چی دادی از سادگی دادی

زندگیت و پای دلدادگی دادی

هر جایی دیدی چراغی پر فروغه

تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه

عاشق و خسته و غمگینو پریشون

دل بی کس دلک بی سر و سامون

دل زخمی دل تنها و تکیده

دل گریون من و ای دل گریون

کوله بار ارزوهاتو کی دزدید

دل دیوونه به گریه هات کی خندید

عاشق و خسته و غمگینو پریشون

دل بی کس دلک بی سرو سامون

تو رو با هول و ولا تنها گذاشتن

اونها که لیاقت عشقو نداشتن

تک و تنهایی و با  پای پیاده

متاسفم برات ای دل ساده



 
یادی از گذشته
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۸  

سلام دوستان

دلم گرفته

یادش به خیر ، چه روزهایی که با شنیدن این ترانه عاشقانه و دلتنگ گریه کردم اما ...

دل به غم سپرده ام در عبور سالها 

زخمی از زمانه و خسته از خیالها

 چون حکایتی مگو رفته ام ز یادها

 برگ بی درختم و  در مسیر بادها

 نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی

 نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی

 نیش ها و نو شها چشیده ام

 بس روا و ناروا شنیده ام 

هر چه داغ را به دل سپرده ام 

هر چه درد را به جان خریده ام 

در مسیر بادها 

هر چه داغ را به دل سپرده ام

 هر چه درد را به جان خریده ام

 در عبور سالها

 نه صدایی  نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی

 نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی

 در پناه خدای مهربان باشیدلبخند



 
نقطه - پایان
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۸  

همه چیز تموم شد

همه چیزدروغ بود

دیگههیچ وقت نمی بخشمش

اینکه میگن ادم نباید از یک سوراخ ٢ بار گزیده بشه حقیقته

و من اشتباه کردم که بهش برای بار ٢ و ٣ و ۴ و ... اعتماد کرم

حماقت کردم

تنهام گذاشت رفت

رفت با دیگری

رفت دنبال همون چیزهایی که می خواست

خدایا کمکم کن

به تو می سپارم که تنها به تو اعتماد دارد

که تنها تو عادلی، خودت جواب ازارهای خودش و تمم اطرافیانش رو به

جواب تمام اشکها و دل شکسته ام رو

برام دعا کنید

خدایا شکرت برای همه غم ها و خوشی ها

خدای به عدد تمام موجودات عالم شکر

 

در پناه خدای مهربان باشید

 



 
تسلیت
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸۸  

سلام دوستان

مدتهات ننوشتم چون مدتهاست دلم گرفته ،‌اما امروز روحم بی تاب بود و قلبم می سوخت .

پیکر پاک و مطهر عالم ربانی و عارف روشن ضمیر حضرت ایت الله محمد تقی بهجت عزیز امروز در جوار کریمه اهل بیت حضرت معصومه به خاک سپرده شد .

تا ما حسرت فراق و دوری یکی دیگر از بزرگان معاصر را با تمام وجود احساس کنیم و راست که خون گریه کنیم برای دنیایی که دیگر نفس پاک و مسیحایی او را برای تطهیر حتی کمی از هوای الوده به ... ندارد .

و ما ماندیم باز زندگی مادی و دنیایی گه هر روز بیشتر در عمق لذتهای زودگذرش مدفون می شویم .

خدایا به حق این عالم بزرگ که به سویت پر کشید روح مارا از تمام این سیاهیها و رنگ ها و نیرنگها مصون بدار .

خدایا نظر لطف و مرحمت خود را از ما نگیر و کمک کن تا از راه راست دور نشویم.

خدایا دست نیازم ر ا بگیر که جز تو معبودی ندارم.

در پناه خدای مهربان باشید.



 
صبح دلنشین
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٧  

صبح که داشتم می اومدم دانشگاه ، طبق معمول تو ترافیک سنگین صبح گیر کرده بودم .

البته تقصیر خودم شد که خواب موندم و بعد هم به مترو نرسیدم و ... و مسیر زیادی رو هم به خاطر خنکی هوا پیاده روی کردم .

خلاصه سوار ماشین بودم و رادیوی اقای راننده از وضعیت ترافیک تو مناطق مختلف می گفت و ...، تقریبا نزدیک مقصد بودیم که اقای راننده دلش به رحم اومد و ضبط ماشین رو روشن کرد

فضا یکدفعه تغییر کرد ، هوای خوب و دل بی تاب و موسیقی لطیف .

با من غریبگی نکن

با من که درگیر توام

چشمها تو از من برندار

من مات تصویر توام

حال عجیبی داشتم، چشمهام پر از اشک بود و دل تو سینه ام پر پر می زد ، خواب بود اما صداش رو شنیدم و این خود کلی خوب بود.

حس می کردم می بینمش ، انگار گرمی نفسهاش رو حس می کردم که با اون چشمهای لبریز و معصوم که من عاشقشون هستم داره به من نگاه میکنه و این شعر رو می خونه .

خلاصه دوستان، صبح با لطف و عنایت خدا خوب و قشنگ و پاک شروع شد ، حالاتا پایان روز چی باشه باز هم خودش می دونه . 

خدایا انقدر بزرگ و بخشنده ای که نوشتن از تو کار من نیست ، دوستت دارم ، به خاطر همه چیز ، من کوچک و ناتوان و پر از اشتباه رو ببخش و همیشه کنارم باش که بی تو هیچم.

به عدد تمام موجودات عالم شکر

در پناه خدای مهربان باشیدلبخند

 



 
کشتار
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٧  

اشک در چشمان غم زدهاش می لرزید ، مثل دست و پایش ،  مثل تمام بدنش که از شدت اندوهتکان تکان می خورد .

بغض راه گلویش ا مدود کرده بود، به سختی جلوی ریزش اشکهایش را می گرفت و ناامیدانه سعی می کرد خودش را دلداری بدهد.

سعی می کرد بدی های او را یا به قول خودش بدی هایی که در حق او کرهبود را در ذهنش ریف کند ، شاید بتواند از او دل بکند . در کسزی از ثانیه و گاهی دقایقی کوتاه احساس نفرت در وجودش زبانه می کشید و چشمانش از شدت خشم و تحسر برق می زد. اما باز اه می کشید و در خودش مچاله می شد ، باز بغض می کرد و با تکرار اسماو می لرزید و تب می کرد .

                                  دوستش داشت

با خود فکر کرد چه ور می تواند از این عشق رها شود ، عشقی که  سالها بوداو را می سوزاند ،‌عشقی که روزهای زیادی اورا در بستر بیماری نشانده بود ، و باز خوب می دانست او مثل خون در رگها یش ،  در تک تک سلولهایش ،در نفسهایش ، در اشکها و  خندههایش حضور دارد و باز دلش به سختی فشرده می شد .

چقدر دلتنگ او بود ، چقدر محتاج شنیدن صدایش ،دیدن خنده هایش و ذوب شدن زیر نگاهش بود ، حتی وقتی او را می دید باز هم دلتنگش بودو هیچ وقت نفهمید چه طور شد ... ، لحظه های خداحافظی همیشه می خواست دنیا تمام بشود تا بدوناو نباشد اما دنیا بی توجه بز هم ادامه می داد و او بود که تا چند ساعت پس از هر خداحافظی گیج و سر در گم بود و کم کم نبودنش را باور می کرد و منتظر دیدار بعدی می ماند.اما ایا دیدار تازه ای در راه بود ؟

باز با یاداوری روزهای خوب با م بودن دلش فشرده شد و سرش به دوران افتاد.

پائیز بود که رفت، باران می بارید انروز، انگار اسمان هم دلش مثل او گرفته بود ولی اسمان بی توجه به اطاف ساده و رها میبارید و او باز هم تنها ب ود و زیر باران قدم می زد . کم کم ضعف در تمام بدنش جاری میشد، زمان و مکان مفهوم خود را از دست می دادند ، کنا ر خیابان روی پیاده روی خیس و گل الود زانو زد و از درد شکسته شد ، گریه کرد ، اشکها مجال ریختن پیدا کرده بودند و انگار با باران مسابقه میداددند، سر به اسمان بلند کرد و فریاد زد ، اسم او را فریاد زد اما نیامد و انگار تازه یاد امد همین چند دقیقه پیش بود که رفتنش را اعلام کرد و گفت به سوی فرد تازه ای می رود ، دلش لرزید و عاجزانه ضجه زد  *خدا* و باز هم گریه کرد ،‌توان نداشت اما به سختی بلند شد و بی هدف به راه افتاد، سرد و تاریک بودو او خیس شده بود ،‌اما انقدر راه رفت و اشک ریخت و لرزید که باران ارام گرفت .

تمام روزهای بعد او نبود و اگر بود هم اشکهای او را نمی دید ،‌زرد شدن و پژمردنش را نمی فهمید ،‌اندوهش را حس نمی کرد و نمی دانست یا نمی خواست بداند که چگونه او را می سوزاندو ...

ساعتهای زیادی شماره او را می گرفت تا فقط برای چند ثانیه صدایش را بشنود ، اما پاسخی نبود و بعد می فهمید که با همان دیگری بوده است ،‌بارها با خودش فکر می کرد و تصویر می کرد که چه لحظه هایی با دیگری داشته است اما حتی از فکر و تصور اینکه او را رها کرده و با دیگری حرف می زند ،‌بیمار میشد ، بارها از او وخودش پرسید چرا ؟

گاهی فکر می کرد که دیگری همان فرد مورد علاقه اش بوده که برای ناراحت نشدنش به او نمی گوید ، فکر می کرد ان دیگری چه شکل و رفتار و گفتاری داشته که او اینچنین پرشور و با عجله و اصرار به سوی او برود ، زمان گذشت و با دیدن و شناخت دیگری حتی بای زمان خیلی کوتاهی ، حتی با یک نگاه باز هم دنیا بر سرش اوار شد ، بارها باز هم از خود پرسید چرا ؟ و باور نمی کرد پسر برای رفتن به سمت ان دیگری او را رها کرده است ، اما این حقیقت تلخی بود و از ذهن او پاک نمیشد و رفتار پسر هم بهتلخی حقیقت می افزود .

پسر برگشت ،‌برای خودش دلیل داشت اما او هرگز نفهمید چرا ؟ بارها سعی کرد تا او را باور کند ،هنوز هم شوریده او بود ، هنوز هم عاشقانه دوستش داشت ، اما در دوری ، در خلوت خودش ، وقتی نزدیک میشد باز هم دنیایش را سیاه می کرد و از شدت درد می لرزید حاضر بود همه وجودش را به او بدهد ، حاضر بود سعتها ساعتها کنارش باشد و با عشق با او حرف بزند و به حرفهایش گوش بسپارد و رو به نگاهش لبخند بزند ، اما دیگر نمی توانست دلش را تمام و کامل به او بدهد ، نمی توانست  اعتماد و باورش را دوباره به او بدهد ، نمی توانست همه هستی اش را ، اینده اش ره ، اهداف و فرزندانش را با او قسمت کند ، نمی توانست او را به عنوان شریک زندگیش بپذیرد ، چرا که اولین شرط شراکت امانتداری بود و او نشان داده بود که امانتدار خوبی برای عشق و دل و اعتمادش نبود ه و پسر درک نمی کرد چرا حالا که برگشته ،چرا با همه عشقی که در چشمان دختر هنوز هم موج می زند او را از خود می راند ، او  نمی دانست چرا دنبال پایان است ، در حالی که گرمای عشق از وجودش تراوش می کرد و نگاهش بی قرار و دلتنگ بود ،‌او هنوز هم با ته مانده های غرور امده بودو نمی دانست چون نمی خواست باور کند با دختر چه کرده است ، او روح شفاف دختر را بی رحمانه کشته بود

خدایا به عدد موجودات عالم شکر

در پناه خدای مهربان باشیدلبخند