اشک در چشمان غم زدهاش می لرزید ، مثل دست و پایش ، مثل تمام بدنش که از شدت اندوهتکان تکان می خورد .
بغض راه گلویش ا مدود کرده بود، به سختی جلوی ریزش اشکهایش را می گرفت و ناامیدانه سعی می کرد خودش را دلداری بدهد.
سعی می کرد بدی های او را یا به قول خودش بدی هایی که در حق او کرهبود را در ذهنش ریف کند ، شاید بتواند از او دل بکند . در کسزی از ثانیه و گاهی دقایقی کوتاه احساس نفرت در وجودش زبانه می کشید و چشمانش از شدت خشم و تحسر برق می زد. اما باز اه می کشید و در خودش مچاله می شد ، باز بغض می کرد و با تکرار اسماو می لرزید و تب می کرد .
دوستش داشت
با خود فکر کرد چه ور می تواند از این عشق رها شود ، عشقی که سالها بوداو را می سوزاند ،عشقی که روزهای زیادی اورا در بستر بیماری نشانده بود ، و باز خوب می دانست او مثل خون در رگها یش ، در تک تک سلولهایش ،در نفسهایش ، در اشکها و خندههایش حضور دارد و باز دلش به سختی فشرده می شد .
چقدر دلتنگ او بود ، چقدر محتاج شنیدن صدایش ،دیدن خنده هایش و ذوب شدن زیر نگاهش بود ، حتی وقتی او را می دید باز هم دلتنگش بودو هیچ وقت نفهمید چه طور شد ... ، لحظه های خداحافظی همیشه می خواست دنیا تمام بشود تا بدوناو نباشد اما دنیا بی توجه بز هم ادامه می داد و او بود که تا چند ساعت پس از هر خداحافظی گیج و سر در گم بود و کم کم نبودنش را باور می کرد و منتظر دیدار بعدی می ماند.اما ایا دیدار تازه ای در راه بود ؟
باز با یاداوری روزهای خوب با م بودن دلش فشرده شد و سرش به دوران افتاد.
پائیز بود که رفت، باران می بارید انروز، انگار اسمان هم دلش مثل او گرفته بود ولی اسمان بی توجه به اطاف ساده و رها میبارید و او باز هم تنها ب ود و زیر باران قدم می زد . کم کم ضعف در تمام بدنش جاری میشد، زمان و مکان مفهوم خود را از دست می دادند ، کنا ر خیابان روی پیاده روی خیس و گل الود زانو زد و از درد شکسته شد ، گریه کرد ، اشکها مجال ریختن پیدا کرده بودند و انگار با باران مسابقه میداددند، سر به اسمان بلند کرد و فریاد زد ، اسم او را فریاد زد اما نیامد و انگار تازه یاد امد همین چند دقیقه پیش بود که رفتنش را اعلام کرد و گفت به سوی فرد تازه ای می رود ، دلش لرزید و عاجزانه ضجه زد *خدا* و باز هم گریه کرد ،توان نداشت اما به سختی بلند شد و بی هدف به راه افتاد، سرد و تاریک بودو او خیس شده بود ،اما انقدر راه رفت و اشک ریخت و لرزید که باران ارام گرفت .
تمام روزهای بعد او نبود و اگر بود هم اشکهای او را نمی دید ،زرد شدن و پژمردنش را نمی فهمید ،اندوهش را حس نمی کرد و نمی دانست یا نمی خواست بداند که چگونه او را می سوزاندو ...
ساعتهای زیادی شماره او را می گرفت تا فقط برای چند ثانیه صدایش را بشنود ، اما پاسخی نبود و بعد می فهمید که با همان دیگری بوده است ،بارها با خودش فکر می کرد و تصویر می کرد که چه لحظه هایی با دیگری داشته است اما حتی از فکر و تصور اینکه او را رها کرده و با دیگری حرف می زند ،بیمار میشد ، بارها از او وخودش پرسید چرا ؟
گاهی فکر می کرد که دیگری همان فرد مورد علاقه اش بوده که برای ناراحت نشدنش به او نمی گوید ، فکر می کرد ان دیگری چه شکل و رفتار و گفتاری داشته که او اینچنین پرشور و با عجله و اصرار به سوی او برود ، زمان گذشت و با دیدن و شناخت دیگری حتی بای زمان خیلی کوتاهی ، حتی با یک نگاه باز هم دنیا بر سرش اوار شد ، بارها باز هم از خود پرسید چرا ؟ و باور نمی کرد پسر برای رفتن به سمت ان دیگری او را رها کرده است ، اما این حقیقت تلخی بود و از ذهن او پاک نمیشد و رفتار پسر هم بهتلخی حقیقت می افزود .
پسر برگشت ،برای خودش دلیل داشت اما او هرگز نفهمید چرا ؟ بارها سعی کرد تا او را باور کند ،هنوز هم شوریده او بود ، هنوز هم عاشقانه دوستش داشت ، اما در دوری ، در خلوت خودش ، وقتی نزدیک میشد باز هم دنیایش را سیاه می کرد و از شدت درد می لرزید حاضر بود همه وجودش را به او بدهد ، حاضر بود سعتها ساعتها کنارش باشد و با عشق با او حرف بزند و به حرفهایش گوش بسپارد و رو به نگاهش لبخند بزند ، اما دیگر نمی توانست دلش را تمام و کامل به او بدهد ، نمی توانست اعتماد و باورش را دوباره به او بدهد ، نمی توانست همه هستی اش را ، اینده اش ره ، اهداف و فرزندانش را با او قسمت کند ، نمی توانست او را به عنوان شریک زندگیش بپذیرد ، چرا که اولین شرط شراکت امانتداری بود و او نشان داده بود که امانتدار خوبی برای عشق و دل و اعتمادش نبود ه و پسر درک نمی کرد چرا حالا که برگشته ،چرا با همه عشقی که در چشمان دختر هنوز هم موج می زند او را از خود می راند ، او نمی دانست چرا دنبال پایان است ، در حالی که گرمای عشق از وجودش تراوش می کرد و نگاهش بی قرار و دلتنگ بود ،او هنوز هم با ته مانده های غرور امده بودو نمی دانست چون نمی خواست باور کند با دختر چه کرده است ، او روح شفاف دختر را بی رحمانه کشته بود
خدایا به عدد موجودات عالم شکر
در پناه خدای مهربان باشید